ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى
158
تاريخ اولجايتو ( فارسى )
ركن الدّين مسعود از نزد سلطان جلال الدين كرمان لشكرى آورد و بهاء الدين اياز را از عاج و ادراج كرد و اسباب و اموال او غارت . او با چند عدد دوينج به جزيرهء قيس آمد و به ظلّ تربيت و جوار مرحمت ملك جمال الدين ابراهيم توسل نمود ، مورد او را به اعزاز و اكرام تلقّى كرد و مصادقت و معاهدات استحكام پذيرفت . او را با لشكر در قيس جاى داد و هر سال دوازده هزار دينار سرخ اخراجات سپاه او از مال خاصه تعيين كرد ، و او به مظاهرت و معاونت ملك اسلام لشكر كشيد و مسعود را بعد از مقابلت و مصاولت منهزم گردانيد و به طرف جزيرهء لارك و جنوب برون رفت ، و چون دانست كه قيس از سپاه خاليست مناصفه « * » عطفه كرد و لشكر آنجا كشيد و دست به غارت و نهب بركشيد و از زر و ابريشم و ديگر قماش و متاع ملك ، و از آن تجار اقطار و امصار افزون از دويست تومان مال بربود . و باز چون باد بهار بر روى دريا روان شد و از آن غنايم بىاندازه كار او رونق و طراوت تازه يافت . اما كوكب طالع مسعودى چون قمر در طريقهء محترقه بماند . [ اياز ] از طرف فرضهء هرمز رسيد و خطبه و سكه به نام ملك فخر الدين احمد بن ابراهيم الطيبى مزّين و موشح گردانيد ، و به حكومت امر و نهى و قبض و بسط اشتغال نمود و جادّهء مطاوعت و معاضدت مسلوك داشت . در شهور سنهء خمس ملك براى احتياط مصالح و مناجح آنجا 143 عازم آن طرف شد . و از اتفاق ميان او و اياز به اغراء غمّازان وحشتى و كدورتى قايم بود . چون اياز تفرّس قصد خود كرد به مشافهه و مراسله اظهار صدق و اخلاص و مطاوعت مىنمود كه بنده خود را در زمرهء عبيد و مخلصان سديد منخرط مىداند ، اما اگر خلاف توقع قصد ازجاع خود را مشاهده كنم بضرورت جانب سعى و جهد مهمل و معطل نگذارم و در نظر حاكم عقل و عرف معذور و مشكور باشم .
--> ( * ) - شايد : مغافصه .